
با گذشت هر شبانه روز از عمرم حس می کنم که زندگی بی تو در من می میرد و من هنوز تنهاترینxa0 شبگرد افقهای نارنجی خاطرات شکوفه های گیلاس هستم که در میان سپیدارهای بلند حیاط مادربزرگxa0 پشت به تمام درزهای روشنایی چشمهایم را بسته ام و در انتظار معجزه ایی از بیکران زانوانم را در بغل گرفتهxa0 و دستهایم را سدی در برابر بارش یکریز باران قرار داده ام تا شاید فرجی شود در ......
ادامه مطلب
خاطراتم را بیت بیت در دفتر شعرم سروده ام قشنگترین روزهای عمر من کودکی هایم بود که زیر درخت توت خانه ی پدربزرگ تنهایی هایم را با برگهای ریز و درشت توت قسمت می کردم ، آنروزها ساده بودن را مثل چین و چروک پیشانی پدربزرگ و هدیه ایی که هر شب از دستان مهربانش می گرفتم دوست می داشتم وفا کردن و با معرفت زیستن را هنوز باور نداشتم که همه و همه ی اینها را از اشک شوق پدربزرگ که روی گونه های نازنینش بوقت دیدن نوه ها و فرزندانش می ریخت حس می کردم اما حالا، حالا که من بزرگ شدم می بینم همه چیز مرده است من مانده ...
ادامه مطلب