دلنوشته ها

متن مرتبط با «خاطره اسدی» در سایت دلنوشته ها نوشته شده است

شبگرد خاطره

  • نیلوبلاگ

    با گذشت هر شبانه روز از عمرم حس می کنم که زندگی بی تو در من می میرد و من هنوز تنهاترینxa0 شبگرد افقهای نارنجی خاطرات شکوفه های گیلاس هستم که در میان سپیدارهای بلند حیاط مادربزرگxa0 پشت به تمام درزهای روشنایی چشمهایم را بسته ام و در انتظار معجزه ایی از بیکران زانوانم را در بغل گرفتهxa0 و دستهایم را سدی در برابر بارش یکریز باران قرار داده ام تا شاید فرجی شود در ......

    ادامه مطلب
  • خاطره

  • نیلوبلاگ

    خاطراتم را بیت بیت در دفتر شعرم سروده ام قشنگترین روزهای عمر من کودکی هایم بود که زیر درخت توت خانه ی پدربزرگ تنهایی هایم را با برگهای ریز و درشت توت قسمت می کردم ، آنروزها ساده بودن را مثل چین و چروک پیشانی پدربزرگ و هدیه ایی که هر شب از دستان مهربانش می گرفتم دوست می داشتم وفا کردن و با معرفت زیستن را هنوز باور نداشتم که همه و همه ی اینها را از اشک شوق پدربزرگ که روی گونه های نازنینش بوقت دیدن نوه ها و فرزندانش می ریخت حس می کردم اما حالا، حالا که من بزرگ شدم می بینم همه چیز مرده است من مانده ...

    ادامه مطلب