
خاطراتم را بیت بیت در دفتر شعرم سروده ام قشنگترین روزهای عمر من کودکی هایم بود که زیر درخت توت خانه ی پدربزرگ تنهایی هایم را با برگهای ریز و درشت توت قسمت می کردم ، آنروزها ساده بودن را مثل چین و چروک پیشانی پدربزرگ و هدیه ایی که هر شب از دستان مهربانش می گرفتم دوست می داشتم وفا کردن و با معرفت زیستن را هنوز باور نداشتم که همه و همه ی اینها را از اشک شوق پدربزرگ که روی گونه های نازنینش بوقت دیدن نوه ها و فرزندانش می ریخت حس می کردم اما حالا، حالا که من بزرگ شدم می بینم همه چیز مرده است من مانده ...
ادامه مطلب